تبليغاتX
شعر و معماری























شعر و معماری

در انتهای عصر

دروغ می نویسم

 

خط خورد از دفتر خاطراتم

نامم

مشقم

بی نام شدم

بی مشق

پرت شدم از روزگار

بیرون

آسمان ریخت

کلامم را باد برد

و گم می شوم در گیرو  دار این روزگار

وقتی زمین ابر می شود

آبی آب رو به آسمان می رود

رود می چرخد

و عقربه می رود رو به دریا

بزغاله بز می زاید

مرغ تخم می شود

و من به ارزانی یک مشق خط می خورم

خط می  خورم

و هی دروغ می نویسم

چقدر خوب است

زمین ابر می شود

رود می چرخد

باغبان تور می ریسد در باغ

ماهیگیر بیل می زند در رود

وزغ  غار غار می کند

کلاغ قور قور

بوقلمون بوق می زند

 من خط می خورم

پرت می شوم

و هی دروغ می نویسم

دروغ

 

سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 | 12:41 | احسان | |

چرا همه چیز در جیب جا نمی شود

 

 

من مرق را اینگونه می نویسم

لبو را ببو می خوانم

شکوفه را پرپر می کنم

و قانون را می شکنم

چون

 دلم می خواهد

 دلم می خواهد خنگ شوم

یا خودم را به خنگی بزنم

و بروم سراغ خاطرات کودکیم

کودک  شوم

مادرم را صدا زنم

معلم گفت با ولیت بیا

به پدر نگو درس نخواندم

 

امروز کتک خوردم

جریمه شدم

ده بار از روی تصمیم کبری

بنویس

بنویس کودک شده ام

مرغ ، مرق است و قانونی وجود ندارد

بنویس

من خنگ شده ام

و دستم را بالا می برم

تا هواپیمایی که آن بالاست

را بدزدم و در جیب بگذارم

چقدر خوب است آن بالا

همه  چیز کوچک است

و در جیب جا می شود

ماه به اندازه یک  قرص

 

می خواهم مریض شوم

و ماه را بخورم

 کمپوت برایم بخری تا برادرم

همه اش را قورت دهد

 

کاش خنگ بودم

 وتمام املاهایم بیست می شد

حمام نمی رفتم و چرک می شدم

بو می گرفتم و کیف میکردم

از اینکه هیچ نمی فهمم

و هی می خندم ومی خندم

که چرا؟

 خنگ شده ام

و چرا همه چیز در جیب جا نمی شود

 

 

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 | 20:51 | احسان | |

قد قد

 

هوس بارداری به سرم زده

میخواهم بزایم ، بچه دار شوم

و روی تخم هایم بنشینم

و هی قد قد کنم

وهی جوجه هایم بزرگ شوند

و به جایی برسند

که تخم کنند و بزایند

و من روزگارم را قد قد  کنم

قد قد

چقدر تو خوبی

که می گویی قد قد قدا

تخم می کنی به اندازه تخم فیل

فیل که تخم نمی کند

 از دگرگیسی دو کبوتر می زاید

و من بچه می آورم

بچه زا هستم

بچه می زایم عین هلو

و هلو هلو می شود وقتی

سنگ روی سنگ بند نمی شود

وقتی تو می روی و من باید به جای تو بزایم

تخم کنم و بچه بیاورم

دگرگیس شوم و فیل بزایم

و تند تند تخم می کند کبوتر

و فیل می زاید .

من

هوس بارداری به سرم زده

تا باردار نشده ام

برگرد و بچه بزا

زایش کن

و زار زار گریه کن

تا دنیا به حا لت اول خود برگردد

وفیل فیل بزاید

کبوتر تخم کند

و من عاشق شوم

و تو بجه بزایی و هی بزرگ شوند و

تو هی بزایی و بزایی و بزایی

 

دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 | 14:38 | احسان | |

 

مرا به روزگار و روزگار را به من بسپار

تا به آتش کشم آتش را

و خاموش کنم آب را

نفسم را ببندم و دریا را به رود بر گردانم

و صدا زنم فریاد را

و داد زنم بی داد را

***

خاموش ، خاموش ، خاموش 

به روشنی پیوند خور و بگو

من رفتم

باز می گردم

اگر باشی

تا آخر هستم

و به تپش قلب تو

می تپد قلبم

و به روزگار درسی خواهم آموخت

که هرگز هوس در رفتن از دست

مرا به بالین روزگار نفروشد

و عیدی دهد دل خوشی را

و خوش باشد و خوش باشد و خوش باشد

تا ببینم به کدامین راه

او را به پرواز خواهم آورد

تا پرکشد به روزگارم

و روزگارم به خاموشی می کشد

وقتی

نیستی و قلبم می تپد

می تپد در سینه

و هی کند می زند

و هی تند می زند

و تکلیفم اگر روشن بود

که روشن روشن است

آن وقت هم کاری از دستم بر نمی آمد

و همینجور دست روی دست می گذارم و

می مانم و می ایستم  و می خوابم و نمی دانم

چه کسی در انتظار من است

یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 | 14:32 | احسان | |

جواب به  عاشق عاشق عاشق

 

من عاشق عاشق عاشق بودم

و هیچ نمیدانستم که

عشق را فراموش خواهم کرد

و به پستویی خواهم خزید

و گم می شوم در گیر و دار این زندگی

و هی می روم و می روم و می روم

تا آنجا که فراموش شود

هر چه دردل  داشتم

تا آنجا که زنگ بزند ، بپوسد عشق

 عشق

 چه زیباست

و تو در رهگذر عشق می خندی و می روی

ومن

غمگین تر از همیشه  در تاریکی پی چیزی می گردم

که سالهاست در این کنج

سنگینی می کند

حیف رفتی و زندگی زنگ زد پوسید

و من

در تاریکی پی روشنی می گردم و هیچ نیست

هیچ نیست

 فرو می روم در تاریکی و می روم و می روم

تا آنجا که فراموش کنم عشق را

 تو را از یاد ببرم

بخندم به عشق

 و تو آرام به خیالم

و خیالم در خواب ، خواب تو را ببیند

و تو

نروی از یادم هیچوقت
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 | 13:53 | احسان | |

 در آغوش گیر مرا

 

کوچ کن کوچه را

به خیابان به آواز

دل به دریا خواهم زد

و تو

با خود از من بگو

 کوچ کن کوچه را

کوچه را رهگذران بگذر

نگذر از من

به خویش خوان مرا

به آواز به پرواز

به دل گیر مرا به یاد نه

به خروش نگاهم

به سکوت صدایم

و عشق اگر عشق باشد و

تو اگر تو باشی

منه خویشتن

گره خواهم خورد

به عشق

و می روم و می روم و می روم

به بهار وتشنه می آیم

و تو

فراموش کن خویش را

و

در آغوش گیر مرا

در آغوش گیر مرا

در آغوش گیر مرا

سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 11:55 | احسان | |

خاطرات

 

باز باران با ترانه

بوسه بر چشمانم می زند قطره قطره

وای باز باران باز چتر باز

باز تا نصفه خیس باران

باز شر شر این آب و باران

باز آن بازی کودکانه

کودکی ده ساله بودم

نرم و نازک چست و چابک

یادتان هست ؟

می پریدم از سر جوی

می دویدم همچو آهو

کودکی ده ساله بودم

باز باران را می سرودم

می دویدم ، می رمیدم

همچون آن اسب باد پای بابا

***

بابا آب داد بابا نان داد

می دویدم ، می رمیدم

تا ورای خانه

خانه آن زن زیبا

پاک و پاکیزه

***

کوکب خانم زن پاکیزه و تمیزی بود

سفره ای رنگین

یادتان هست ؟

نیم روی کوکب را ؟

راستی

 کوکب خانم چند ساله است ؟

کبری که تصمیم گرفت ، چکاره شد؟

زیر قولش زد ؟

یا کتاب هایش را هنوز دارد ؟

هنوز دهقان فداکار ، فداکار است ؟

ریزعلی خاجوی چکاره بود ؟

فداکار بود یا دهقان ؟

هیچ می دانید کودک ده ساله چند ساله شد ؟

کبری با چه کسی ازدواج کرد ؟

***

علی کوچولو یک مرد کوچک

خونشون حیاط  ، طاقچه  ، باغچه

خونشون حیاط داره ، طاقچه داره ، باغچه داره ؟؟؟

هیچ می دانید سوال چه بود ؟

علم بهتر است یا ثروت ؟

موضوع انشاء ؟

می خواهید چکاره شوید ؟

همه !!!

خلبان ، دکتر ، مهندس ، پلیس

چه کسی خلبان ، دکتر ، مهندس ، پلیس ؟

چه کسی بیکار  ؟

معتاد ، بقال ، نقال ، کارگر

درس خواندی ؟

خلبان ، دکتر ، مهندس ، پلیس  ؟

برای چه بود ؟ پول ؟

حال علم بهتر است یا ثروت  ؟

البته ثروت  ثروت  ثروت 

چه کسی گفت باز باران با ترانه ؟

می دویدم همچون آن اسب باد پای بابا

بابا آب داد بابا نان داد

چه کسی گفت گرگ ، گرگ

چوپان دروغگو به شهر آمد ؟

یا گرگ خورد ؟

علی کوچولو داد می زند

خدایا این قفس چیست ؟

که نه طاقچه داره نه باغچه

کبری داد میزند

این چه تصمیمی بود که گرفتم

کاش درس نمی خواندم

کاش پاره می شد تمام کتابهایم

کاش به اولین  خواستگارم جواب مثبت می دادم

کاش حسن کچل ، کچل نبود و به جای کبری تصمیم می گرفت

دیپلم می گرفت و به دانشگاه می رفت

و کبری  به اولین و آخرین خواستگارش

حسن کچل جواب مثبت می داد و اینجوری نمی ترشید

کاش چوپان دروغگو دروغ بود

کاش نابرده رنج گنج  ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، ......

کاش کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه

حسنی خبر نداره

مشقامو خوب نوشتم

بابام بهم عیدی داد یه توپ قلقلی داد
دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 | 0:15 | احسان | |

عاشق عاشق عاشق

 

در پنجره ادراک نگاهت چشم بستم

تا ببینم صورت زیبایت را

آری

من عاشق عاشق عاشق بودم

و هیچ نمی دانستم که تو

همچون خون جاری سینه ام را به تپش وا می داری

 ونمی دانستم عشق چه زیباست 

 و نمی دانستی من چه دلتنگ

و تو در رهگذر کوچه و کوچه در خواب

و من قلبم هی می تپد و می تپد

چون رهگذران آینه

آینه در دست می گذری

می گذری همچون مهتاب

همچون آینه  همچون خواب

و من غرق در رویا

به انتظار می نشینم

می نشینم در ادراک نگاهت

تا ببینم صورت زیبایت را

آری

من عاشق عاشق عاشق بودم

و هیچ نمی دانستم

که تو سینه ام را به تپش وا می داری

و قلبم هی می کوبد و می کوبد و می کوبد

و من چه دلتنگ می ایستم

می ایستم و می ایستم و می ایستم .

 

جمعه نوزدهم فروردین 1390 | 18:17 | احسان | |

وعده ه ای ابدی

 

گاه شکایت دارم

و گاه به وسعت آسمان می خندم

گاه روزگارم تلخ

و گاه همچون آب روان میروم رو به دریا

من که هستم ؟

من چه هستم ؟

گاه می بینم آسمان آبی است

وگاه ابری

گاه سکوتم پر زدرد

و گاه سکوتم غرق در شادی

من که هستم ؟

ز کدامین رود رو به دریا جاریم

گاه نرم نرم باران می بارد

و گاه رو به وسعتی در حرکتم

که دریا در آن جاریست

به وسعت آسمان و نگاه باران

وگاه گاه

سهم ما آسمان  شاید

سهم ما شاید وسعتی از خاک

وسعتی از آب

و شاید وعده ای ابدی باشد

 

پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | 23:22 | احسان | |

ناگاه تو می آیی

 

صدایمان از سکوت خسته  است

فریادمان را به آسمان فروخته بودیم

چشم ها همه غمگین

لحظه ها را از کدامین فصل باید گذراند

..........

اکنون گامهایمان را به آن سوی دشت می نهیم

و عمرمان اگر کفاف کند

سکوت را خواهیم شکست 

و فریاد خواهیم زد

شاید تو را که انتظارت را میکشیدیم

در باز تاب واژه ها

با پرواز پرندگان مهاجر

به التیام چشم های منتظرمان بیایی

و دروازه ها را با عاشقانه ترین نگاه

آن زمان که صدایمان از سکوت  خسته است

و فریادمان را به آسمان فروخته بودیم

باز خواهی کرد

آری ناگاه تو می آیی

و جاودانه ترین  صدا را از آن سوی بهار می آوری

و از شکوفایی گلها

و تنهایی تمام رهگذران تنها

و عاشق ترین کسی که عشق را هدیه کرد

و بذر آشنایی لحظه ها را پاشید

فراتر خواهی رفت

و ناگاه نور را خواهی آورد

و به قلبهای تیره و خانه های خاموش

نور را هدیه خواهی داد

و آسمان را روشن خواهی کرد

آری تو می آیی  و بوی بهار آسمان را فرا خواهد گرفت

پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | 23:19 | احسان | |

www . night Skin . ir